اصلاح میکنم : خفه شو!
صاعقه بیافرینید نبوده که بمانه تا ارام اشک بریزم و همه را ببندم به هوای رفته در قوطی که انگار ارام خوابیده رو گرداننده ی ذهنم که به دروغ دروغ بگوید خوب میدانم همه شان دروغ گویند فشار می اورد کلمه بر دست های فارغ از احساس که هیچ درشان نیست انگار که مترسکی هیچ نمیدانی پس زیادی فشار نیاور بر چین های ابرو که واهمه ای در گرو داری اینجا روی اعصاب خفته است پریشانی تنها نام یک واژه است که پدر و مادر ندارد هیچ بی رمق نیستم تنها تلقینی است بر این پکری اوضاع واژه در واژه نمی افرینم کسی استفراغ میکند که داد بزند که حال خوبی ندارد و من هم ارام گرفته ام که حال خوبی دارم و اب هم بالا نخواهم اورد خزیده در خود در گوشه ی اتاق زیر کرسی ی تحت فشار زاویه نود که حذف خواهند شد کلمه ها درود بر دهقان کرسی نشین زیر فلوت چوبی مرگ کش دار میشود کلمه در بیان انگاری کاکتوس که نداعی بیابان است و هیچ مخاطبی ندارم و تنها چند شی مجازی بر کلمه می فشارند دیوانه باشم یا نباشم به خودم بر میگردد تندیس از عقب افتاد این دختر از بدو تولد دیوانه بود ! به دار بزنید ش به دار بزنید ! بزنید ز ن ی د (مسدود نمیشود هیچ کلمه ای ) پیر بود .. مرد . زیاد نمیشناختمش در حد یک نگاه از دور ...و چند تعریف ..و کلمه ... جوان بود ..مرد . دیده بودمش .. با او خندیده بودم ..و حتی به او فکر کرده بودم .. سن زیادی نداشت اما دخترش از دوستانم بود .. نه جوان بود و نه پیر .. مرد . ! و چیزی برای گفتن نداشته باشم و مجبور باشم باز هم چیزی برای گفتن سر هم کنم و به تحمیل "بودن "در جایی را تحمل کنم و مراقب باشم که تو ناراحت نشوی . میشکنم همه ی این فاجعه امیز های احساسم را .... اشک اما نمی ریزم . دلم میگیرد گاهی . شب به من دروغ می گوید . ان قدر که ناسزاهایم فایده ای برش ندارد . کمی به تو فکر میکنم و نگاهت . چشم هایم را میبندم . این بار "کمی" به تو فکر می کنم . باید کمتر شود . تو می خواهی کمتر شود . چشم هایم را میبندم و صبح نمیشود . خسته میشوم. این بار باز هم باید با نور مصنوعی سر کنم . بعضی کارا . بعضی اداما . وای .. نه ... دیدنشون ... اصلا حوصله تحمل کردن دوباره ی یه سری چرت و پرت رو ندارم . حالا خوبه خودشون فکر میکنن . خیلی حالیشونه ! اه ... اصله حوصله ندارم ... حوصلوشونو ....
بعضی ها رو حتی نمیشه ته گالری ذهنت هم جا داد .
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
21:42 توسط ملیحه| |
سیلاب به سد اسیب رسانده است
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
22:42 توسط ملیحه| |
تا مثلا فکر کنم که دیگر چیزی نمانده
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
19:24 توسط ملیحه| |
دوستش داشتم ...
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
12:50 توسط ملیحه| |
که بیایم و خسته باشم .
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
14:36 توسط ملیحه| |
سیزده بار نشانه میروم چشم هایم را .
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت
10:56 توسط ملیحه| |
اصلا حال شروع کردن بعضی چیزا رو ندارم .
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت
21:47 توسط ملیحه| |


